پدر نانامی توی قمار باخته و قبل از اون تمام خونه و زندگیشون رو هم شرط بسته بوده حالا فرار کرده و معلوم نیست کجاست. یه دختر تنها، توی شهر، توی پارک، گرسنه و تشنه، فراری از دست طلب کارهایی که ممکنه اون را به جای طلب بردارن که اصلا هم خوب نیست!! به همین خاطره که وقتی به یه مرد کمک میکنه که از دست یک سگ خلاص بشه سه سوته پیشنهاد اونو مبتنی بر زندگی توی یک معبد و نگهداری از اون قبول می کنه و بعد از رفتن به اونجا وقتی گمان میرفت که بدبختی ها در حال تموم شدنه تازه متوجه میشه که اون آقا الهه زمین بوده و حالا وظیفه ی خودشو انداخته گردن نانامی و حالا اون الهه ی معبده که باید با یه روباه بد خلق و عصبانی کنار بیاد